|
ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم
|
اما هر قدر خاقانی در سرودۀ وطنی خود تنها بود، بهار در سروده های وطنی اش تنها نیست. شعرای عهد مشروطیت، از عشقی گرفته تا عارف و سید اشرف گیلانی در این زمینه با او همداستان اند و به سرودن وطنیه همت می گمارند.
وطنیه سرائی که در عهد مشروطیت پا گرفت، یادگار روشنفکری پیش از مشروطه و حاصل گرایش های ناسیونالیستی روشنفکرانی چون میرزا آقاخان کرمانی است که ملیت خواهی و ملت گرایی را پایه تجدد قرار دادند. شعرای آزادیخواه دورۀ مشروطه گام در جای پای ناسیونالیست های پیش از مشروطه گذاشتند و وطنیه سرایی کردند. این گرایش خود را تا سالهای دهۀ درخشان ۴۰ کشاند و پس از آن دیگر به شکل پیشین خود ادامه نیافت. آخرین سرایندۀ جدی وطنیات، حمید مصدق شاعر پرآوازۀ دوران ماست که ده سال پیش از این خاموش شد و این نوشته به مناسبت دهمین سال خاموشی او قلمی می شود.
در دهۀ چهل، پیش از آنکه کار به مبارزات چریکی برسد، یک نوع وطن گرائی در عرصه های مختلف بروز کرده بود. از جمله در زمینۀ نشر، بنیاد فرانکلین، در روشی که برای بالابردن تیراژ کتاب در پیش گرفته بود، به جوانان توجه کرد و نشر مجموعه ای را بر عهده گرفت که با همت و دبیری دکتر اسلامی ندوشن انتشار می یافت. دو کتاب از این مجموعه، یکی "حسن صباح" نوشتۀ کریم کشاورز و دیگری "یعقوب لیث" نوشتۀ باستانی پاریزی، و حتا کتاب دیگری به نام "کریمخان زند" از همان گرایش به ناسیونالیسم دورۀ مشروطه سیراب می شد.
البته گرایشی که به تناسب زمان، نوعی خرابکاری را مشروع و محترم می کرد. هم یعقوب لیث و هم حسن صباح کار چریکی را تا گذشته های دور ایران ریشه دار نشان می دادند و توجیه می کردند؛ پیروان حسن صباح عملا چریک بودند و دست به خرابکاری می زدند و یعقوب لیث هم از عیاران بود و از راه عیاری حکومت سیستان و سپس پاره ای نقاط ایران را به دست آورده بود. زودتر و دیرتر کارهای دیگری نیز در این زمینه ها منتشر شد که شاید دیگر در آنها نه میل به ناسیونالیسم، بلکه یکسره امیال چپ روانه حضور داشت. جنبش حروفیه و پسیخانیان علی میر فطروس از همین قبیل بود. کارهای صمد بهرنگی جای خود داشت.
اما کارهای پیش از آن، یعنی شعرهای عهد مشروطیت از این دست نبود. ناله و ندبه بر دیوار فروریختۀ ایران ساسانی و پیش از آن بود که نوعی گرایش ضد عربی هم در آنها به چشم می آمد. شعرای این دوره، بخصوص عارف و عشقی اساسا با اعراب میانه خوشی نداشتند و همان طرز فکر بعدها در آثار صادق هدایت و ذبیح بهروز هم بروز کرد. پروین دختر ساسان و مازیار، نوشته های صادق هدایت، ادامۀ همان وطنیه سرایی به نثر بود. کاری که بعدها دکتر عبدالحسین زرین کوب در "دو قرن سکوت" به صورت تحقیق تاریخی در آورد و به مبارزات ایرانیان با اعراب پرداخت، ادامۀ همین طرز فکر بود. با وجود این قهرمانان دو قرن سکوت که ضد اعراب بودند و به خونخواهی ابومسلم برخاسته بودند، مانند سنباد که به قول زرین کوب "آهنگ ویران کردن کعبه داشت" و استادسیس که "دعوی پیامبری می کرد" و مقّنع که "دعوی خدایی" داشت، هیچگاه موضوع و مضمون اشعاری که می توان بدانها وطنیه خطاب کرد، قرار نگرفتند.
همچنانکه گرایش شاعران آزادی خواه مشروطه به دوران باستان بود، بعدها نیز وقتی حمید مصدق منظومۀ "درفش کاویان" را ساخت (۱۳۴۱) این قهرمانان تاریخی دو قرن سکوت نبودند که در شعر او ظاهر شدند. او نیز به قهرمانان اسطوره ای نظر داشت. چنانکه سیاوش کسرایی نیز در ساختن آرش کمانگیر، یک قهرمان اسطوره ای را موضوع شعر خود می کرد.
علت این امر شاید این باشد که در وطن پرستی دورۀ مشروطه، وطن همواره بطور خالص و خلص ایران نبود و چنانکه ماشاء الله آجودانی در کتاب "یا مرگ یا تجدد" نشان داده است در شعر شعرایی مانند بهار و نسیم شمال وطن پرستی، معادل ایران و اسلام به صورت توامان بود. هرچند در شعر آنان رگه های ایران دوستی منهای اسلام، کم نیست. مستزاد "ای وای وطن وای" نسیم شمال که با مطلع:
گردیده وطن غرقۀ اندوه و محن وای ای وای وطن وای
خیزید و روید از پی تابوت و کفن وای ای وای وطن وای
شروع می شود، آشکارا به عظمت ایران پیش از اسلام نظر دارد:
کو بلخ و بخارا و چه شد خیوه و کابل کو بابل و زابل
شام و حلب و ارمن و عمان و عدن وای ای وای وطن وای
یا مستزاد دیگر او "درد ایران بی دواست" که با مطلع:
دوش می گفت این سخن دیوانه ای بی بازخواست درد ایران بی دواست
عاقلی گفتا که از دیوانه بشنو حرف راست درد ایران بی دواست
آغاز می شود نیز همان خط سیر را دنبال می کند.
مقصود از این مقدمه آن است که بگوییم شعر حمید مصدق که خود ده سال پیش از این، در آذرماه سال ۱۳۷۷ خورشیدی، در ۵۹ سالگی به پایان خط رسید، در مجموع نوعی شعر ناسیونالیستی به حساب می آید که در همۀ آنچه برشمردیم ریشه دارد و شاید به غیر از آنچه شعریت شعر نامیده می شود، به خاطر گرایش های ناسیونالیستی شاعر ماندگار شده است. اگر شعر مصدق در زمان انقلاب شعار شد و دوشادوش شعر فرخی و دیگر شعرای دیگری که سپانلو به آنها نام شاعر آزادی داده است، پیشاپیش جمعیت حرکت کرد و حتا پس از انقلاب در جنبش های دانشجویی بیشتر مورد توجه قرار گرفت و بر سر زبانها افتاد، به همین علت بود. او پاداش گرایش های وطن دوستانۀ خود را می گرفت و آخرین شاعری بود که در یک منظومۀ نسبتا بلند (درفش کاویان) داستان کاوه آهنگر را چنان تنظیم کرد که هم یادآور غیرت و مردانگی مردم ایران در عهد باستان بود و هم برانگیزانندۀ جوانانی که قصدشان آزادی و رهایی از یوغ استبداد است.
او با درفش کاویان یک سرمشق کهن را که کاوه بود، نو می کرد و جامۀ تازه می پوشاند. این طرز فکر، یعنی "حب وطن" که از دوران جوانی با شاعر بود تا پایان عمر او، به رغم چپ گرائی هائی که مرسوم زمانه بود و بالاتر از آن بدل به روح زمانه شده بود، ادامه یافت. هرچند دیگر شکل منظومه نداشت، بلکه به صورت پراکنده، در اشعار کوتاهش نمود می یافت. در "آبی، خاکستری، سیاه" نیز که دو سال بعد از درفش کاویان سروده شد، رگه های پررنگ همان طرز فکر دیده می شود و "من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی ..." از این مجموعه است که بر سر زبانها افتاده است.
شاعر در جوانی در سروده های وطنی اش که در اینجا سعی خواهد شد مسطوره ای از آن به دست داده شود، لحن حماسی و دلیر دارد. در "درآمد" مجموعۀ "در رهگذار باد" (۱۳۴۷) شاعر با لحن پر غروری غریو می کشد و از مخاطبانش که قاعدتا باید جوانان آن دوره باشند، خواستار تکرار حماسه های تاریخ می شود:
بشکن طلسم حادثه را بشکن!
مهر سکوت از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره،
بسپار
با لحن محکم و قاطعانه ای از مخاطبانش می خواهد از مرگ سهراب های زمانه، به کسب نتیجه بپردازند و آزادی خود را به دست آورند.
سهراب مرده راست غمی سنگین
اما،
غمی که افکند از پا نیست
برخیز رخش سرکش خود
زین کن
امید نوشداروی تو
از کیست؟
..........................................
افراسیاب خون سیاوش ریخت
بیژن به دست خصم
به چاه افتاد
کو گردی تو،
ای همه تن خاموش!
کو مردی تو
ای همه جان ناشاد!
این مجموعه در سال ۱۳۴۷ چاپ شده و من خیال می کنم همزمانی چاپ این مجموعه با شروع جنگ های چریکی در ایران (واقعۀ سیاهکل) امری کاملا تصادفی است زیرا با همۀ حماسه سرائی که در کار مصدق هست، اشعار او با افکار چپ روانه سنخیتی ندارد.
اما این لحن فاتحانه و حماسی که در بیشتر اشعار اولیۀ شاعر به چشم می خورد، مخصوص دورۀ جوانی شاعر است و در شعرهای میان سالی او نمودی ندارد. برعکس در میان سالی، یک لحن غم انگیز یا دست کم غیر فاتحانه که تا حدی بوی یأس و ناامیدی می دهد، جای آن لحن پرشکوه را می گیرد. در "مرگ شهزاده" از مجموعۀ سالهای صبوری (۱۳۶۹) که اشاره به شکست های عباس میرزا در جنگ ایران و روس دارد، این لحن به تمامی غمبار می شود:
پشت شهزادۀ قاجار شکست
چون سر میز به اجبار نشست
و این لحن چه اندازه با نامی که برای مجموعه خود برگزیده (سالهای صبوری) تناسب دارد. اگر در درفش کاویان لحن او به این شکل حماسی بود که:
به پا خیزید!
کف دستانتان را قبضۀ شمشیر می باید
کماندارانتان را در کمان شان تیر می باید
...........................................
دلی آگاه
همه با همدگر همراه
........................
شکستن شیشۀ نیرنگ
بریدن رشتۀ تزویر
دریدن پردۀ پندار
اگر مردانه روی آرید و بردارید
از روی زمین از دشمنان آثار
شود بی شک
تن و جانتان ز بند بندگی آزاد
دلها شاد
اکنون لحن شاعر به شکلی دردانگیز بی صلابت شده است. حتا شکل نصیحت به خود گرفته است. در شعر کوتاه "عزم ویرانی"، از مجموعۀ سالهای صبوری، همان موضوع کاوه آهنگر که پیشتر در درفش کاویان با آن لحن حماسی پدیدار شده بود، چنین بیان می شود:
کاوۀ آهنگر می گوید:
با نگاهی گویا
با لبانی خاموش
قصر ضحاک هنوز آباد است
تو به ویرانی این کاخ بکوش
در آخرین کتابش "شیر سرخ" که نامش برگرفته از یک مصرع حافظ است (شیر سرخیم و افعی سیهیم، مانند رهگذار باد که برگرفته از مصراعی دیگر بود) این لحن نومیدی تا درون جان شاعر نفوذ می کند. چندانکه ناگزیر می شود به شکست خود اعتراف کند، اعتراف کند که سیاوش نیست، آرش نیست، یک فرزند معمولی ایران است اما چه کند که مهر ایران در سینه اش شعله می کشد:
نه سیاووشم
نه آرش
من حمیدم
با دلی از شوق چون آتش
با دلی روشن تر از آئینه
- بی کینه
بی محابا پرورم این عشق در سینه
مهر ایران
عشق دیرینه
"شیر سرخ" مربوط به سالهای پس از انقلاب است. سالهایی که هر کس رمقی در جان و پولی در جیب داشت، جلای وطن می کرد. ظاهرا از شاعر نیز خواسته می شود که برود و نماند اما او به صراحت می گوید نمی تواند از خاک ایران دل برکند.
چند تو خوانی ام که هان!
جامه رها کن و بیا!
نیست وطن لباس تن
تا که ز خویش برکنم
غرب وطن نمی شود، خانۀ من نمی شود
شرق کهن نمی شود
خانه چرا دگر کنم
مهر وطن سرشت من، دوزخ آن بهشت من
روز و شبان و دم به دم
دم ز وطن وطن زنم
سرانجام در همین مجموعه، در شعر "دلبستۀ خاک" درختی را تصویر می کند که پای گریزش نیست و بدینسان دلبستگی خود را به خاک وطن نشان می دهد:
من نیز چون درخت
با ذره ذرۀ این خاکم پیوندی است
پای گریز نیست، توان گریز نیز
دلبسته ام به خاک وطن
من
و پایدار
تا
پای
دار!
حمید مصدق آخرین وطنیه سرای ماست. ده سال پس از خاموشی هنوز کسی جای او را نگرفته است. با مرگ او شاید دوران وطنیه سرایی هم به پایان رسیده باشد. دست کم در چشم انداز نزدیک جانشینی برای او متصور نیست. شعرای جلای وطن کرده اشعار سوزناکی در دوری از خاک وطن دارند اما آنها به گمانم وطنیه نیست، غم غربت است، اندوه دورماندگی است.
منبع : بی بی سی


بررسی زندگی "رضا ارحامصدر" را از هر گوشهاش که شروع کنی منجر میشود به بررسی و تحلیل نوعی از تاریخ اجتماعی ایران و نیز بررسی تاریخی نوعی از نمایش در ایران؛ نمایشی که با او شروع شد و با کارهای او نامگذاری شد نمایش "کمدی-انتقادی". "... این شیوة نمایش کمدی انتقادی برای تئاتر شهر ما باقی ماند و بنیانگذار و صاحب مکتب این شیوة تئاتر بهنام من ثبت شده و مورد استقبال هم قرار گرفت. از آن به بعد مشکلات و مسایل جامعه را همراه با طنز روی صحنة تئاتر اجرا کردیم". (گفتگو با ارحامصدر)
این را دیگر همه میدانستند که هر شب اجرای او از یک نمایش، نمایشی تازه است و متفاوت با اجرای شب قبل و اجراهای شبهای بعد. این تفاوت اجرای ریشه در مسائل روزمره جامعه و نیز طیف حاضران در سالن نمایش داشت؛ اینکه چه کسانی تماشاچیان و مخاطبان او باشند و چه گذشته باشد در روزمره مردم شهرش. خودش نقل میکرد که با دقت بر شمارههای اتومبیلهای پارک شده در اطراف محل نمایش پیمیبرد که تماشاچیان آن شب از کدام شهرستان آمدهاند و با حضور در ورودی تئاتر، هنگام ورود تماشاچیان پی به سنخیت تماشاچیان میبرد، اطلاعاتی که قطعاً بر اجرای نمایش هر شبه اثر میگذاشت. او با دقت و تمرکز بر رفتار و سکنات مردم کوچه و خیابان، شخصیتهای صحنهای را خلق میکرد و بهاین طریق همیشه گریز داشت از اجرای تیپ بر صحنه. از دیگر خصایص منحصربهفرد او وسواس و دقت در اجرای صحیح لهجة اصفهانی است. نمایشهای ضبط شدة ارحامصدر منبع گرانبهایی است برای بررسی فرهنگ عامه و تحقیق زبانشناسانه لهجه اصفهانی.
در اصفهان، تئاتر با این معنا و مفهوم، با ارحامصدر متولد شد و در اصفهان رادیو هم با صدای ارحامصدر متولد شد. اصفهانی جماعت انگار از ارحامصدر رودست خورد. حاضرجوابتر از ارحامصدر مگر پیدا میشد؛ آنهم چه جوابهایی، نه فقط از سر لودگی و اصلاً به حاضرجوابی معروف اصفهانیها چه عمقی بخشید این مرد. او بازیگری در تئاتر را از سال 1319 و در تئاتر المپ شروع کرد و بعد در تئاتر سپاهان ادامه داد تا اینکه بالاخره موفق شد در جلفای اصفهان "گروه هنری ارحام" را با اجاره و بازسازی یک سالن سینما راهاندازی کند. ارحامصدر همیشه حرمت پیشکسوتان خود را نگه میداشت و خود را شاگرد مرحوم "ناصر فرهمند"، از پیشکسوتان و بانیان تئاتر جدی اصفهان میدانست.
او که مدیر بیمه و مدیر مهمانسرای عباسی بود و زندگیش از محل درآمد اینگونه مشاغلش تامین میشد، عهد کرده بود درآمد حاصل از بازی در تئاتر را صرف امور خیریه کند. چه بسیار افرادیکه بهدلیل عدم بضاعت قادر به تهیه جهیزیه دختر دمبخت خود را نداشتند و دیگر میدانستند که با مراجعه به ارحامصدر با حفظ حرمت و آبرویشان مشکلشان حل میشود. از طرفی با سرمایهگذاری در یک بیمارستان در اصفهان، از محل سود این سرمایهگذاری سهمیه درمان مجانی برای تعدادی را گرفته بود. شروع فعالیت سینمایی او از دل یکی از نمایشهایش بیرون آمد. کلاً فیلمهای موفق سینمایی ارحامصدر آنهایی هستند که در آنها به بازسازی شخصیتهای موفق تئاتریاش پرداخته است.
او سینما را با فیلم "شبنشینی در جهنم" با کارگردانی ساموئل خاچیکیان و موشق سروری آغاز کرد. مهدی میثاقیه، تهیهکننده و حسین مدنی، فیلمنامهنویس، نمایش "صحرای محشر" را که میبینند به فکر تهیه فیلمی از این نمایش میافتند. فیلمنامه اولیه را حسن مدنی مینویسد و قرار میشود ارحامصدر نقش حاج جبار را بازی کند. تست گریم جواب نمیدهد. نقش را به عزتاله وثوق، هنرپیشهای که تازه از شوروی آن زمان برگشته بود میدهند و نقش نوکر حاج جبار را ارحامصدر بازی میکند. با مشورت ارحامصدر، این نقش در ضمن کار پررنگ و پررنگتر شده و به نقش کلیدی فیلم تبدیل میشود. بعد از شروع کار، ضرورت همکاری ساموئل خاچیکیان با کارگردان فیلم مطرح میشود. ماجرای ساخته شدن این فیلم، بخش مهمی از تاریخ پرفراز و نشیب سینمای ایران است. در این فیلم به ارحامصدر اجازه میدهند که به همان شیوه کار روی صحنه بداههسازی کند و دیالوگ، حرکات و حتی صحنههایی را فیالبداهه خلق کند. با اینکه اکثراً شخصیتهای نمایشیاش را در سینما بازسازی میکرد اما هیچگاه فیلم و سینما او را راضی نمیکرد و عشق اول و آخرش، همیشه، تئاتر و بازی بر صحنه تئاتر بود. در هر فیلمی که بازی میکرد یکی از شرایطش این بود که اکیپ را حتماً به اصفهان بکشاند.
از میان فیلمهایی که بعد از انقلاب بازی کرد دو فیلم مهمتر از بقیه بود، یکی "افسانة شهر لاجوردی" به کارگردانی محمدعلی نجفی و یکی هم "جعفرخان از فرنگ برگشته" مرحوم علی حاتمی. در فیلم "افسانة شهر لاجوردی" نجفی با هوشیاری از شخصیتهای موفق تئاترهای ارحامصدر استفاده کرده است. نمایش فیلم "جعفرخان از فرنگ برگشته" به مشکل برخورد و محمد متوسلانی با تغییراتی که در آن داد کپی دیگری از این فیلم تهیه کرد. اما ارحامصدر از نسخة جدید فیلم اصلاً راضی نبود و نسخة اولیه را فیلمی موفقتر میدانست. از فیلمهای قبل از انقلابش شبنشینی در جهنم را دوست داشت و به نوعی میتوان گفت نقش ابرام نزدیکتر به نقشهای تئاتریش بود.
او مرد حرف و حرکت بود و مرد صحنه بود؛ ولی کسانی و مشخصاً کسی، کسی که با سواستفاده از شرایط پس از انقلاب به ناحق سکاندار عرصه تئاتر و سینمای اصفهان شد، سعی کرد او را از صحنه حذف کند. هرچند بعد از زمانی نه چندان طولانی او خودش با بدنامی حذف شد و ارحامصدر ماند و ماندگار شد. میشد- و چه بجا هم بود- از پس آن رفتارها و در همین سالهای اخیر و در زمان حیاتش از سر قدرشناسی مکانی، سالنی را بهنام او نامگذاری کرد و با این کار حداقل باعث شد تا با لبخندی از رضایت از این جهان برود.
مرحوم ارحامصدر از سال 1319تا سال 1357 پیگیر و مداوم بر صحنه تئاتر بود و انگار نه تنها خسته و فرسوده نمیشد بلکه از این همه کار نیرو و نشاط میگرفت و دوری از صحنه، آغاز فرسودگی و اضمحلال بود برای او. من نه فقط به خاطر او که بیشتر بهخاطر خودمان و ثبت روایت او از اصفهان و اصفهانیها و ثبت گوشههایی از کارهای صحنهای او در طول چند دهه، در زمانی طولانی با او بهگفتوگو نشستم (از سال 1383 تا سال 1386)، به این نیت که با یاری و نظارت خودش آن را به صورت کتاب چاپ کنم. نمیدانم چرا همه ما که درگیر تهیه این کتاب بودیم هر از گاهی با نگرانی بهزبان میآوردیم که نکند ارحامصدر نباشد و این کتاب منتشر شود. با این نگرانی از همدیگر میخواستیم که عجله کند. اما اجل عجلهاش بیشتر از ما بود انگار او که چه دلبسته این کتاب شده بود نماند، نشد؛ چه میشود کرد. همین است که هست.
گفتو گو با رضا ارحام صدر :
زنده یاد سپنتا در زمانی که روزنامهاش را داشت و کار نویسندگی میکرد آیا نمایشنامهای را هم برایتان نوشت؟
نه، ابدا، ایشان فقط گاهی در روزنامهاش برای نمایشنامههای ما نقد مینوشت و یک شب هم در تئاتر المپ یا سپاهان که بودیم آمدند و یک تابلوی نقاشی را بعد از اجرا به عنوان یادبود به من اهدا کردند؛ تابلویی که سه کله اسب کنار همدیگر نقاشی شده بود. تاریخ دقیقش یادم نیست.
آیا نمایشنامههایی که بازی میکردید متن فارسی بود یا ترجمه؟ آیا قبلا اجرا شده بود؟
من در ابتدای کار که در خدمت زندهیاد استاد ناصر فرهمند بودم کارهای نوشته او را بازی میکردم بعد هم یکی دو کار از کارهای ترجمه نویسندگان روسی را اجرا کردیم مانند تولستوی یا چخوف، بعدا هم نمایشنامههای آداپته شده خارجی را. مثلا توسط زندهیاد "معز دیوان فکری" یا گرمسیری آداپته میشد، کار میکردیم یا با زنده یاد استاد محمدعلی رجایی و بعدها هم زندهیاد ممیزان آشنا شدم.
از نمایشنامهنویسان مطرح ایران به کار چه کسی اعتقاد دارید یا بهتر بگویم میپسندید؟
من اکثر کارهای ساعدی، بهرام بیضایی و اکبر رادی و یکی دو کار هم از نصیریان خواندهام. پهلوان اکبر میمیرد بیضایی را خیلی دوست دارم که در گروه هنری ارحام هم در دهه پنجاه کار شده توسط جوانان گروه مثل ارشادی، عماد، کوشان و... .زاون! فکر نکن که من فقط کارهایی را که بازی میکردم دوست داشتم. نه، خب آنها اکثرا برای من نوشته میشود. زندهیاد رجایی و یا ممیزان و این اواخر هم زندهیاد خندان براساس کاراکتر من و نوع تئاترهای کمدی - انتقادی که سرلوحه کارهای ما بود نمایشنامهها را مینوشتند و بعد در تمرینهای ما شکل نهایی خودش را پیدا میکرد. مثلا کارهایی مانند "دلقکها" یا "بوقلمونها" یا "هرجایی" را محمدعلی رجایی تحت تاثیر مسائل و شرایط اجتماعی آن روز نوشت؛ منظورم دهه چهل و پنجاه است.
فیلمهایی که بازی کردید بیشتر راضیتان میکند یا تئاترهایی که بازی کردید؟آقای ارحام شما حدودا 20 فیلم در کارنامه سینماییتان وجود دارد، رقم کمی نیست. البته نمایشنامههایتان را نمیدانم چندتاست؟ یادم است یک دو سریال را هم با پرویز نوری بازی کردید؟
من هم نمایشنامهها را یادم نیست؛ ولی وقتی ما شروع کردیم یک هفته یکبار نمایشنامههامان عوض میشد بعد شد 2هفته یکبار، ماهی یکبار و تا آخرین کارمان که "من میخواهم" حدودا یکسالی روی صحنه بود و به مسائل انقلاب منتهی شد و ما تئاتر را تعطیل کردیم.
آیا میتوانید بین شخصیتهایی که بازی کردهاید برای خودتان بهترین را انتخاب کنید؟
نه، من تمام نقشهایم را دوست داشتم و دوست دارم. اکثر دیالوگهایم را هنوز حفظم. من باید با شخصیتی که قرار بود بازی کنم زندگی میکردم، برای خودم تجزیه و تحلیل کنم و بعد تازه از لحاظ لهجه رویشان کار میکردم، آماده اجرا که میشد هم تازه هرشب بسته به جمعیت و نوع برخورد و نوع تماشاگر تغییر میکرد.
از کارهای سینماییتان بگویید؛ به خصوص کارهایی که در سالهای بعد از انقلاب ساخته شد؟
فیلم "افسانه شهر لاجوردی" کار محمدعلی نجفی فیلمی بسیار آبرومندانه، و خاص بود؛ به خصوص اینکه راجع به اصفهان هم بود. اما متاسفانه اجازه نمایش نگرفت. نجفی، اصفهانی است و اکثر کارهای من را در تئاتر دیده بود و براساس دیدههایش مرا برای بازی در چند نقش فیلم انتخاب کرد.در کار علی حاتمی، جعفرخان از فرنگ برگشته، هم نقش یک پزشک را بازی میکردم. شباهتی با نقش من در پیس "دیوانه" داشت. آن فیلم هم سرانجام خوبی پیدا نکرد. توسط آقای متوسلانی قابل نمایش شد؛ ولی من نسخه حاتمی را بیشتر میپسندم. او میدانست چه کار میکند.
آیا دلتان میخواست در فیلم شخص دیگری هم بازی میکردید، منظورم کارگردانی خاص است؟
کارگردانان خوب زیاد شدهاند. من فیلم سگکشی استاد بیضایی را خیلی دوست داشتم. دلم میخواست در فیلمی از او بازی میکردم. برای او احترام خاصی قائلم و دیگری علی حاتمی که متاسفانه دستمان از او کوتاه است. نگاه ملی و خیلی ایرانی حاتمی را زیاد دوست دارم.
برای شما حضور در بین مردم کوچه و بازار چقدر اهمیت دارد، شما در اکثر جشنوارهها حضور دارید، چه فیلم، چه تئاتر و چه کتاب. هر اتفاق فرهنگی که در اصفهان میافتد شما جزو میهمانان شب افتتاحیه هستید.
من عاشق مردمم، از آنها نیرو میگیرم. زمانیکه در تئاتر بودم یک جور دیگری بود- این نیرو باعث سرزندگی و شادابی من میشود. من مردم شهرم را دوست دارم. از صمیمیت و محبوبیت آنها همیشه مستفیذ شدهام و عاشقانه آنها را دوست دارم.شاید همین عشق باعث شده که من 85 سال است که در این شهرم و دلم نمیخواهد که برای یک لحظه اصفهان را ترک کنم.
آقای ارحام! آخرین کاری که بازی کردید همان کار زندهیاد امیر شروان بود که در آمریکا اجرا کردید؟
زاون، تو همه کارهای مرا تعقیب کردهای و دیگر سوالت در این مورد برای چیست. آره آخرین کار تئاتریم که در دهه 90 اجرا شد به نام "ارحام صدر رئیس جمهور میشود؛ رئیس جمهور آمریکا" بود که هیچ ربطی به مسائل ایران نداشت.یک اصفهانی برای دیدن فرزندش که در آمریکا تحصیل میکند به آنجا میرود؛ چون او شدیدا شبیه رئیس جمهور آمریکاست گروهی تصمیم میگیرند که با ترور رئیس جمهور او را به جای رئیس جمهور بگذارند.
منبع : فرهنگ آشتی ، سینمای ما
خواهی نخواهی فصل ها پس از دیگری می آیند و می روند
کاری به خواست ما ندارند
بهار را دوست بداری یا پاییز را پادشاه فصل ها بدانی
لاجرم زمستان می آید

از تو می خواهم زمستان
آنقدر برف بباری
آن قدر برف بباری
که زمین را سپید قبا کنی
و ای کاش آنقدر می باریدی
و توان آن را داشتی که زمین
و هر چه در آن است را سپیدفام کنی
آیا قدرتی داری که رنگ سیاه نگران و سیه دلان را سپید کنی؟
به سپیدی سپیده
به سپیدی طفلی که امروز متولد خواهد شد
ببار
زمستان ببار و بباران
بر زمین و بر دل ها ببار
چاره ای نیست
درختان را اسکلت های بلور آجین کن
دست یاریی که دیگر وجود ندارد
کو مسیحای جوانمردی؟
پس ببار و به چشمانمان نعمت سپیدی دیدن ببخش
زمستان
ببار
آخرين گاف كردان وزير سابق كشور :
چرا براي يك دستمال قيطريه را به آتش مي كشيم
علي كردان عصر شنبه در مراسم توديع خود و معارفه صادق محصولي در وزارت كشور كه با حضور محمود احمدي نژاد برگزار شد طي سخناني گفت: «چرا براي يك دستمال قيطريه را به آتش مي كشيم.»
منظور وزير سابق كشور كه به دليل استفاده از مدرك تحصيلي تقلبي مورد غضب مجلس شوراي اسلامي قرار گرفت و سرانجام هم با استيضاح از كار بركنار شد احتمالا قيصريه بوده است نه قيطريه؛ مثل درست هم اين است كه «چرا براي يك دستمال قيصريه را به آتش مي كشيم.»
كردان كه در مراسم توديع خود ميان قيصريه و قيطريه سرگردان بود حتما اين را مي داند كه قيطريه محلي در شمال تهران است و تاكنون براي يك دستمال به آتش كشيده نشده است.
اين بخش از سخنان علي كردان شنبه شب از بخش خبري 20:30 سيما نيز پخش شد.
منبع : سايت فرارو